تبليغاتX
< http://gole yakh.blogfa.com


یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم، زارش کنم،خوارش کنم

از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دیگری


از رشک آزارش دهم، وز غصه بیمارش کنم

ژبندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم

گوید بیفزا مهر خود، گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای، از خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم چشمان خود گریان کنم

با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

 

+نوشته شده در Fri 6 Nov 2009ساعت9 PMتوسط tinok | |

 

بگو باز کی اومده تو زندگیت

که نقش منو کمرنگ می بینی

بگو باز کی کرده دلبری برات

که اومدی تا خداحافظی کنی باهام

بگو باز جادوی کیه که تو دلت کرده اثر

عزیزم کی اومده خونده تو گوشت دوباره

نه این دختره خوب نیست واست

این منم می نویسم نامه هر شب برات

واسه این که نری می افتم به دست و پات

فقط از خدا می خوام تا بدونی

اون منم که دوست داره

 حتی اگه ترکش کنی

 

 

 

 

 

+نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت2 PMتوسط tinok | |

 

کنارم بخواب و به دورم بتابو

از این لب بنوش چو تشنه که آبو

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد منو تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

کنارم بخواب و به دورم بتابو

از این لب بنوش چو تشنه که آبو

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار

من را لمسم کن و دل را به این عاشق ترین بسپار

بخواب آرام پیش من منی که بی تو میمیرم

لبت را بر لبم بگذار که جان تازه می گیرم

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد منو تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

کنارم بخواب و به دورم بتابو

از این لب بنوش چو تشنه که آبو

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

 

 

+نوشته شده در Sat 21 Mar 2009ساعت2 PMتوسط tinok | |

امسال هم تموم شد به امید این که براتون سال خوبی

بوده باشه پیشاپیش سال نوی همتون مبارک

منم سر سفره ی هفت سین دعا کنین.

آرزومند آرزوهای شما

*تینوک*

 

 

 

 

 

 

 

 

~*~ آخرین پست سال ۱۳۸۷ تا سال دیگه یا علی~*~

+نوشته شده در Thu 19 Mar 2009ساعت2 PMتوسط tinok | |

 

 

گاهی اوقات دلم می خواد ابر باشم و راحت داد بکشم و گریه کنم تا شاید یه کم تخلیه بشم.

گاهی اوقات می خوام دریا باشم و همه به جای اینکه در موردم بدونن فقط ظاهرم رو نگاه کنن و بگن:

"چه پر تحرک و شاد."

بعضی وقت ها هم ترجیح می دم لاکپشت باشم هر وقت ناراحتم توی لاک خودم فرو برم اما حیف .....

نه ابرم نه دریام نه لاکپشت انسانم و اشرف مخلوقات خدایم هستم.

پس الان فقط می تونم از خالقم کمک بگیرم تا شاید جایی مثل آسمون ساحل یا لاک به من بده تا بتونم

یه ذره احساس آرامش کنم

+نوشته شده در Wed 25 Feb 2009ساعت5 PMتوسط tinok | |

 

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی

 برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر

 کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،

 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای

وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور

 شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد

 دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن

 دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت

 نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید

 چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام

دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن

 چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که

 درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت

 را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی

 نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به

 خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر

 نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش

 از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور

 باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا،

 یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه

 داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید

فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و

 سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

+نوشته شده در Tue 10 Feb 2009ساعت8 PMتوسط tinok | |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــ- دم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــــــــــــه-
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــ- ــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــ- ـرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

+نوشته شده در Thu 18 Dec 2008ساعت12 PMتوسط tinok | |

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز،کبوت

 می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر  

   این همه یک سو،یک سوی دگر،

   چهره ی همچو گل تازه ی تو!

   دوست دارم همه عالم را لیک

   هیچکس را نه به اندازه ی تو!

+نوشته شده در Thu 23 Oct 2008ساعت10 AMتوسط tinok | |

حال و روزمن بد است ، خسته ام از اين زمين

از پرنده ها بپرس ،يا خودت بيا ببين

حال و روز من كه هيچ،ماه و سال و ما همه

مثل عصر آتش است،مثل قرن قاسطين

مي برد امانمان ،گريه هاي بي امان

مي شود حراممان ،خنده هاي دلنشين

مي برند و مي خورند، عده اي به نام حق

مي زنند و مي كشند ،عده اي به نام دين

اي فرشته اي كه من، سالهاي بي شمار

در رهت نشسته ام ، با بهار با شكوه؟

كي جوانه مي كند، اين نهال نازنين؟

با زمان بي ارتباط ،بر زمين بي اعتناء

خسته ام از اين زمان، خسته ام از اين زمين

 

 

+نوشته شده در Fri 29 Aug 2008ساعت1 PMتوسط tinok | |

 

رفته بودم به تماشا، به تماشاي نگاهش

رفته بودم كه ببينم گل رخسارهء ماهش

سر شب كه مي آمد و من از سر حيرت

زل زدم،خيره شدم، در افق چشم سياهش

ارغوان جلوه اي از رنگ شفق گونهء اشكش

آسمان هاله اي از ابر زمستاني آهش

شهرستان سايه اي از خلوت و اندوه به سر داشت

آه از تنگ غروبش، داد از آن رنگ پگاهش

رفته بودم كه ببينم، رفته بودم كه بخواهم

كه يكي گفت مبينش،و يكي گفت مخواهش

او همان كودك زيباي نجيب است كه تنهاست

چه كسي گفت مبينش، چه كسي گفت مخواهش

+نوشته شده در Fri 22 Aug 2008ساعت9 PMتوسط tinok | |